چراهای بچه درباره زندگی ! چرا ما ... نداریم ؟ چرا من ... نمی توانم داشته باشم ؟

داستان " فانوس آسمان "

روزی از روزها پدری از یک خانواده ثروتمند پسرش را به مناطق روستایی برد تا او دریابد مردم تنگ دست چگونه زندگی می کنند. آنان دو روز و دو شب را در مزرعه ی خانواده ای بسیار فقیر سر کردند و سپس بهسوی شهر بازگشتند. در نیمه های راه پدر از فرزند پرسید : خب پسرم ، به من بگو سفر چگونه گذشت؟

-         خیلی خوب بود پدر.

-         پسرم آیا دیدی مردم فقیر چگونه زندگی می کنند؟

-         بله پدر ، دیدم ...

-          بگو ببینم از این سفر چه آموختی؟

-         من دیدم که :

 

ما در خانه ی خود یک سگ داریم و آنان چهار تا سگ داشتند. ما استخری داریم که تا نیمه های باغمان طول دارد و آنان برک های دارند که پایانی ندارد. ما فانوس های باغمان را از خارج وارد کرده ایم ، اما فانوس های آنان ستارگان آسمانند. ایوان خانه ی ما تا حیاط جلوی خانه مان ادامه دارد ، اما ایوان آنان تا افق گسترده است....

ما قطعه زمین کوچکی داریم که در آن زندگی می کنیم ، اما آنها کشتزارهایی دارند که انتهای آن دیده نمی شود. ما پیشخدمت هایی داریم که به ما خدمت می کنند. اما آنها خود به دیگران خدمت می کنند. ما غذای مصرفی مان را خریداری می کنیم ، اما آنها غذایشان را خود تولید می کنند. ما در اطراف ملک خود دیوارهایی داریم تا ما را محافظت کنند ، اما آنان دوستانی دارند تا انها را محفظت کنند.

آن پسر همچنان سخن می گفت و پدر سکوت کرده بود و سخنی برای گفتن نداشت.

پسر سپس افزود : متشکرم پدر که نشان دادی ما چقدر فقیر هستیم.

/ 0 نظر / 19 بازدید