فلسفه ی کودکان راهی برای بهتر اندیشیدن و تفکر منطقی

صدف های بد بو

شغل مردی تمیز کردن ساحل بود. او هر روز مقدار زیادی از صدف های شکسته و بد بو را از کنار دریا جمع آوری می کرد و مدام به صدف ها لعنت می فرستاد چون کارش را خیلی زیاد می کردند.

او باید هر روز آنها را روی هم انباشته می کرد و همیشه این کار را با بداخلاقی انجام می داد.

روزی یکی از دوستانش به او پیشنهاد کرد که خودش را از شر این کوه بزرگی که با صدف های بدبو درست کرده خلاص کند. او با قدرشناسی و اشتیاق فراوان این پیشنهاد را پذیرفت. یک سال بعد آن دو مرد در جایی یکدیگر را دیدند.

آن دوست قدیمی از او دعوت کرد تا به دیدن قصرش برود. وقتی به آنجا رسیدند مرد نظافتچی نمی توانست آن همه ثروت را باور کند و از او پرسید که چطور توانسته در این مدت کم چنین ثروت فراوانی را بدست بیاورد. مرد ثروتمند پاسخ داد : من هدیه ای را پذیرفتم که خداوند هر روز به تو می داد و تو قبول نمی کردی ! در تمام صدف های نفرت انگیز تو مرواریدی نهفته بود.

درس اخلاقی:  گاهی هدایا و موهبت های الهی در بطن خستگی ها و رنج ها نهفته اند.

 

نام قصه : حاتم طایی و غلام یتیم  ( از کتاب بهارستان )

حاتم طایی را پرسیدند : که هرگز از خود کریم تر دیده ای ؟ گفت : بلی. روزی را در خانه ی غلامی یتیمی مهمان شدم و او ده گوسفند داشت. فی الحال یک گوسفند بکشت و بپخت و پیش من آورد و مرا قطعه ای از آن خوش آمد . بخوردم و گفتم : والله ! این بسی خوش بود.

غلام بیرون رفت و یک یک گوسفندان می کشت . وآن موضع را می پخت و پیش من می آورد . من از آن آگاه نی . چون بیرون آمدم که سوار شوم دیدم که بیرون خانه خون بسیار ریخته است. پرسیدم که این چیست ؟

گفتند : وی همه ی گوسفندان خود را کشت. وی را ملامت کردم که چرا چنین کردی ؟ گفت : سبحان الله ! تو را چیزی خوش آید که من مالک آن باشم و در آن بخیلی کنم. پس حاتم را پرسیدند که : تو در مقابل آن چه دادی ؟ گفت : 300 شتر سرخ موی و 500 گوسفند.

گفتند : پس تو کریم تر باشی. گفت : هیهات ! وی هر چه داشت داد من از آنچه داشتم از بسیاری اندکی بیش ندادم.

نام قصه : زبان و دل ( از کتاب تفسیر سور آبادی )

لقمان حکیم مردی بود در روزگار داوود(ع) ، بنده ای حبشی در دست مردی از بنی اسراییل. آزادی یافت و سبب آزادی وی آن بود که وقتی در سرای خواجه ی او گوسپندی بکشتند ، خواجه لقمان را گفت : بهین چیزی از آن گوسفند به من آر.

لقمان برفت . دل و زبان آن گوسفند پیش او آورد . گفت : برو بتر چیزی از آن گوسفند پیش من آر. لقمان برفت هم دل وزبان پیش او آورد. خواجه او را گفت : چگونه است که بهین خواستم این آوردی چون بتر خواستم همین آوردی ؟

لقمان گفت : زیرا که بر تن مردم از این دو چیز به نبود و هم از این دو بتر نبود. خواجه گفت : احسنت ! دریغ باشی تو به بندگی . رو که آزادی.

 

نام قصه: خربزه ی تلخ ( از کتاب مثنوی معنوی )

لقمان حکیم بنده ی خواجه ای ثروتمند بود. خواجه می دانست که لقمان مردی حکیم و داناست و قدر او را می دانست. خواجه در کارها با او مشورت می کرد و هنگام غذا منتظر او می ماند تا هر کجا که هست بیای  و سر سفره بنشیند و با او غذا بخورد.

روزی از روزها یکی از دوستان خواجه برای او خربزه ای آورد . بعد از رفتن دوست خواجه خواست خربزه را بخورد اما صبر کرد تا لقمان هم بیاید. وقتی لقمان آمد خواجه خربزه را قاچ کرد و اولین قاچ را به او داد.

لقمان قاچ خربزه را خورد و از خواجه تشکر کرد . خواجه که دید لقمان خربزه دوست دارد قاچ دیگری برید و به او داد. لقمان دومین قاچ را هم با لذت خورد. به همین ترتیب خواجه هجده قاچ از خربزه را به لقمان داد و قاچ نوزدهم را خودش خورد.

اما همین که خربزه به زبانش رسید آن را بیرون انداخت و فریاد زد : سوختم. این چه زهرماری بود که خوردم ؟!

برای خواجه آب آوردند. خواجه که آرام شد نگاهش به لقمان افتاد واز او پرسید : تو چه طور این زهرمار را نوش جان کردی ؟ چقدر صبوری ! مگر تو دشمن جان خودت هستی که این زهر مار را خوردی و دم نزدی ؟! چرا نگفتی خربزه تلخ است و نمی خورم ؟

لقمان گفت: من بارها از دست شما غذاهای شیرین و لذیذ خورده ام. درست نیست تلخی یک خربزه را به روی شما بیاورم. شیرین دست تو ، تلخی آن خربزه را برایم شیرین کرد . محبت تلخی را شیرین می کند .

 

نام قصه : مرد تشنه و دیوار کوتاه   ( از کتاب مثنوی معنوی )

مردی بالای دیوار بلندی نشسته بود. دیوار به قدری بلند بود که مرد نمی توانست از آن پایین برود. ان قدر هم دل و جرات نداشت که چشمانش را ببندد و بگوید هر چه بادا باد و پایین بپرد.

مرد تشنه بود و هر وقت نگاهش به جوی آب زلالی که پایین دیوار جاری بود می افتاد اه از نهادش بر می خواست و تشنه تر می شد. حکایت او مثل ماهی بیچاره ای بود که از آب بیرون افتاده باشد و جز نگاه کردن به آب کاری از دستش بر نیاید.

مرد که تشنگی برایش رمقی باقی نگذاشته بود نفهمید چرا ناگهان تکه ای خشت از دیوار کند و با عصبانیت توی جوی آب انداخت. صدای افتادن خشت در اب صدای دلنشینی بود که مرد تشنه را بی تاب تر کرد گویی آن صدا مثل یک دوست محبوب و عزیز او را صدا می زد و با او راز دل می گفت.

بار دیگر خشتی از سر دیوار کند و توی جوی انداخت تا دوباره صدای محبوبش را بشنود . آب با صدای دلنشینی با مرد تشنه حرف زد و گفت منظورت چیه ؟ چرا خشت ها را یکی یکی توی من می اندازی ؟ نه صدای من تو را سیراب می کند و نه دستت به من می رسد؟ !

مرد که لب های تشنه اش به زحمت حرکت می کرد گفت : ای آب عزیز ، این خشت اندازی من دو فایده دارد اول اینکه صدای دلنشینت را می شنوم صدایی که مثل شنیدن حکم آزادی برای زندانی شیرین است و جان را نوازش می دهد. دیگر این که هر چه بیش تر خشت بکنم دیوار کوتاه تر و فاصله ی ما کمتر می شود. مرد تشنه خشتی دیگر کند و در آب انداخت. صدای گوش نوازش را شنید و ادامه داد.

جدا شدن خشت ها از دیوار وسیله ی نزدیک شدن من به توست. بعد از این حرف مرد تشنه به انداختن خشت در آب ادامه داد.

 منبع : مجله ی موفقیت – شماره 215

/ 0 نظر / 17 بازدید