رازهایی که در یک « نه » گفتن پیداست!

شیوانا ( یک معلم اخلاق در یک دهکده ) از داخل دهکده عبور می کرد. جوانی را دید که مقابل در خانه ای می ایستد و می خواهد در بزند اما پشیمان می شود و از آن در فاصله می گیرد. اما چند قدمی که دور می شود دوباره به سمت در بر می گرددو شیوانا نزدیک رفت و مشکلش را پرسید. مرد جوان گفت : صاحب این خانه یکی از آشنایان است. گرفتاری پیدا کرده ام و چاره ی مشکلم نزد اوست. می ترسم به او رو بیندازم و رویم را زمین بزند و جواب منفی بدهد . از سوی دیگر برایش کاری ندارد که مشکل مرا حل کند. مانده ام چ کنم ؟ !

شیوانا لبخندی زد و گفت : من جای تو بودم فورا در می زدم و اجازه می دادم او ذات و نیت خود را بر ملا سازد.

می گذاشتم او بگوید نه و خیال مرا ارحت کند. در این صورت دیگر به او به عنوان یکی از راه چاره ها فکر نمی کردم و دنبال راه حل دیگری می گشتم.

از سوی دیگر اگر الان نزد او نروی و اوضاعت بدتر شود همین آشنا بعد ها ادعا خواهد کرد که ای کاش نزد او می آمدی و از او یاری می خواستی ، در حالی که تو الان تقریبا مطمئنی که او جواب منفی می دهد. بگذار نه بگوید تا تکلیف او و خودش برای همیشه معلوم شود .

مرد جوان نفس عمیقی کشید و این بار با اطمینان در را زد و داخل خانه شد.

چند ساعت بعد مرد جوان نزد شیوانا آمد و با خنده گفت : آشنای قدیمی طبق انتظار من جواب منفی داد. او اعتراف کرد که به من اطمینان کافی ندارد و به همین دلیل صریحا گفت که از کمک معذور است. اما در عین حال یکی دیگر از آشنایان را معرفی کرد که چاره کار من دست او بود. نزد آشنای دوم رفتم و مشکلم حل شد به همین سادگی !

شیوانا لبخندی زد و گفت : مشکلت راه حلش را یافت ، چون اجازه دادی به تو نه بگویند!

 

منبع : مجله موفقیت – شماره 215

/ 0 نظر / 21 بازدید