برای اونهاییکه مادرانه هستند و برای اونهاییکه مادرشون را دوست دارند مثل گلها بو می کنند و مثل خدا ...

 و به خاطر همه مادراییکه وقتی سر سفره می نشینند اول شروع به غذا خوردن نمی کنند و اجازه مید هند بچه ها و یا آقاشون شروع کنند به خاطر همه مادارییکه شبها بیدارند که نکنه بچه هاشون ناراحت باشند و نیاز به آب پیدا کنند

و به خاطر همه مادارن دنیا:

تقدیم به مادر زیباترین موجود خدا زیباترین لطف خدا

زیباترین هدیه

مطلب زیر توسط دوستانم به ایمیل من رسیده است که ممکن است در ایمیل های دیگر هم باشد.

 

مهر مادری

My mom
only had one eye. I hated her… she was such an embarrassment.

مادر من فقط یک چشم داشت . من از اون متنفر بودم … اون همیشه مایه
خجالت من بود

She
cooked for students & teachers to support the family.

اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می
پخت

There was
this one day during elementary school where my mom came to say hello to me.

یک روز اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه
ببره

I was so
embarrassed. How could she do this to me?

خیلی خجالت کشیدم . آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه ؟

I ignored
her, threw her a hateful look and ran out.

به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم وفورا از اونجا
دور شدم

The next
day at school one of my classmates said, “EEEE, your mom only has one eye!”

روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت هووو .. مامان تو فقط
یک چشم داره

I wanted
to bury myself. I also wanted my mom to just disappear.

فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم . کاش زمین دهن وا
میکرد و منو ..کاش مادرم یه جوری گم و گور میشد

So I
confronted her that day and said, ” If you’re only gonna make me a laughing
stock, why don’t you just die?!!!”

روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا نمی میری
؟

My mom
did not respond…

اون هیچ جوابی نداد….

I didn’t
even stop to think for a second about what I had said, because I was full of
anger.

حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم ، چون خیلی عصبانی بودم .

I was
oblivious to her feelings.

احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت

I wanted
out of that house, and have nothing to do with her.

دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم

So I
studied real hard, got a chance to go to Singapore to study.

سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم

Then, I
got married. I bought a house of my own. I had kids of my own.

اونجا ازدواج کردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی

I was
happy with my life, my kids and the comforts

از زندگی ، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم

Then one
day, my mother came to visit me.

تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من

She
hadn’t seen me in years and she didn’t even meet her grandchildren.

اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو

When she
stood by the door, my children laughed at her, and I yelled at her for coming
over uninvited.

وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا ، اونم بی خبر

I
screamed at her, “How dare you come to my house and scare my children!” GET OUT
OF HERE! NOW!!!”

سرش داد زدم “: چطور جرات کردی بیای به خونه من و بجه ها رو
بترسونی؟!” گم شو از اینجا! همین حالا

And to
this, my mother quietly answered, “Oh, I’m so sorry. I may have gotten the
wrong address,” and she disappeared out of sight.

اون به آرامی جواب داد : ” اوه خیلی معذرت میخوام مثل اینکه آدرس رو
عوضی اومدم ” و بعد فورا رفت واز نظر ناپدید شد
.

One day,
a letter regarding a school reunion came to my house in Singapore .

یک روز یک دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شرکت درجشن تجدید
دیدار دانش آموزان مدرسه

So I lied
to my wife that I was going on a business trip.

ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم .

After the
reunion, I went to the old shack just out of curiosity.

بعد از مراسم ، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی
کنجکاوی
.

My
neighbors said that she is died.

همسایه ها گفتن که اون مرده

I did not
shed a single tear.

ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم

They
handed me a letter that she had wanted me to have.

اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که به من بدن

“My
dearest son, I think of you all the time. I’m sorry that I came to Singapore
and scared your children.

ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فکر تو بوده ام ، منو ببخش که به
خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،

I was so
glad when I heard you were coming for the reunion.

خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا

But I may
not be able to even get out of bed to see you.

ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تورو ببینم

I’m sorry
that I was a constant embarrassment to you when you were growing up.

وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم

You
see……..when you were very little, you got into an accident, and lost your eye.

آخه میدونی … وقتی تو خیلی کوچیک بودی تو یه تصادف یک چشمت رو از دست
دادی

As a
mother, I couldn’t stand watching you having to grow up with one eye.

به عنوان یک مادر نمی تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی
با یک چشم

So I gave
you mine.

بنابراین چشم خودم رو دادم به تو

I was so
proud of my son who was seeing a whole new world for me, in my place, with that
eye.

برای من افتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید
رو بطور کامل ببینه

With my
love to you,

با همه عشق و علاقه من به تو

 

******

 

ممکنه بعضیا بخونند و بگویند این اغراق شده است.من کاری به ظاهر ندارم ولی شما را به تامل در جزئیات این داستان می کنم می پرسید چه چیزی؟

بله همان لحظه ای که مادر می بخشد آخه کار اون همیشه بخشش بوده ! مگر نه این است که از خون و وجود خودش 9 ماه منو در شکمش نگهداشت و دایه داری کرد و بخشید؟

خدایا متشکرم

الله اکبر

الله اکبر

الله اکبر